تبليغاتX
*عاشق تر از عاشق*
*...ديدار آخر*


اه خدای من چرا خلاصم نمی کنی؟مگه نمی بینی چقدر خستم؟.مگه هق هقامو نمی شنوی؟مگه تو از رگ گردن به من نزدیکتر نیستی؟پس چرا صدای قلبمو نمیشنوی میبینی خدا؟ میبینی چقد کند میزنه؟اره من خستم تمام وجودم خستست نفسام هر لحظه کوتاهتر میشن و با گذشت هر ثانیه یه قدم به پایان این راه طولانی نزدیکتر میشم ولی نمیدونم کی قراره به مقصد برسم.خدایا بریدم دیگه نمیتونم ادامه بدم. صدای نبضای خستمو میشنوی؟حتی قلبم دیگه نای تپیدن نداره.اشکام خشک شدن و صدایی از حنجرم بیرون نمیاد دستام توانایی نوشتن ندارن.و تنها پناهم تویی ای خدای بزرگ من...تنهام نذار.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 9:22 بعد از ظهر  توسط حامد | 

امشب غریبانه کو چه را گذشتم. فردا شهر غریبی را سفر ...

امروز تاریکتر از شب ٬ فردا را نمی دانم!

دیروز را مانده ام ٬ امروزم نیامده ٬ فردا...!

تمام نوشته هایم خط خط قدم هایی است که ناتوان ٬ به سویت شتابزده می آیند.

ولی بی فایده از ندیدن تو کوچه را بر می گردند. به امید فردایی که نمی دانم...

صدای برگشتنی زمزمه ی کوچه می شود٬ دوباره٬ سه باره ٬ و چند باری شنیده

می شود ٬ ولی دیده نه...!

پژواک انتظاربود و بس! انتظاری ترسناکتر از تنهایی شبهای بی شبگردی که

کابوسم می شدند.

دیگر تمام شدم!

سکوتی ممتد ٬ انتهای کوچه فریادم میزند که بیا!!! من می روم!

ولی کوچه بی پایان است! غرق در بینهایتِ کوچه...

دیگر خودم را نمی یابم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط حامد | 

يك با يك براربر بود...

معلم پاي تخته داد ميزد

سورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود

ولي آخر كلاسها

لواشك بين خود تقسيم مي كردند

وان يكي در گوشه اي ديگر ((جوانان)) را ورق مي زد

براي اينكه، بيخود هاي وهو مي كردند و با آن شور بي پايان،

تساويهاي جبري را نشان مي داد

با خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك غمگين بود

تساوي را چنان نوشت: يك با يك برابر است

از ميان جمع شاگردان يكي برخاست .

هميشه يك نفر بايد بپا خيزد...

به آرامي سخن سرداد:

تساوي اشتباهي فاحش و محض است

نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره گشت و

معلم مات بر جا ماند

برای مشاهده ادامه مطلب به بخش ادامه مطلب بروید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط حامد | 
احمدک

معلم چو آمد بناگه کلاس چو شهر خفته خاموش شد

سخنهای ناگفته در مغزها به لب نارسیده فراموش شد

معلم زکار مداوم مدام غضبناک و فرسوده بود

جوان بود و در عنفوان شباب جوانی از او رخت بر بسته یود

سکوت کلاس غم آلود را صدای درشت معلم شکست

زجا احمدک جست و بند دلش بدین بی خبر بانگ ناگه گسست

بیا احمدک درس دیروز را بگو تا ببینم که سعدی چه گفت

ولی احمدک درس ناخوانده بود بجز آنچه دیروز آنجا شنفت

عرق چون شتابان سرشک یتیم خطوط خجالت به رویش نگاشت

زبانش به لکنت بیافتاد و گفت ب.ب... بنی آدم اعضای یکدیگرند

وجودش به یکباره فریاد کرد که در آفرینش زیک گوهرند

در اقلیم رنجبر مردمان زبان دلش گفت بی اختیار

چو غضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار

توکز... توکز... وای یادش نبود

براي خواندن ادامه مطلب،به ادامه مطلب برويد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط حامد | 
ایمان به خدا...

داستان کوه نوردي که تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود.

شب بلندي هاي کوه را در بر گرفت و مرد هيچ چيز نمي ديد.همان طور که از کوه بالا مي رفت چند قدم مانده بود به قله که پايش ليز خورد و در حالي که سقوط مي کرد از کوه پرت شد و فقط لکه هاي سياه در مقابل چشمانش مي ديد.احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله قوه ي جاذبه او را در خود گرفت و فکر مي کرد مرگ چقدر به او نزديک است ناگهان طناب گير کرد و بدنش ميان زمين و آسمان معلق ماند.در لحظه ي سکون چاره نداشت جز اين که فرياد بزند..

-خدايا کمکم کن.

-ناگهان صداي پر طنيني در آسمان پيچيد:ازمن چه مي خواهي؟

-اي خدا نجاتم بده! . . .

-واقعا باور داري که مي تونم تو رو نجات بدم؟ . . .

-البته باور دارم. . .

-اگر باور داري طناب دور کمرت رو پاره کن . . .

يک لحظه سکوت ... .

اما مرد تصميم گرفت با تمام نيرو طناب را بچسبد.گروه نجات مي گويند که روز بعد يک کوهنورد يخ زده را مرده پيدا کردند که بدنش از يک طناب آويزان بود و با دست هايش محکم طناب را گرفته بود. ولی کمتر از يک متر با زمين فاصله نداشت.!!!


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط حامد | 

                                                                اسم تو...

                                     اسم تو برای من مقدسه 

                                                                      تا نفس تو سینه پرپر میزنه

                                    باورم کن که فقط باور تو

                                                                      میتونه قفل قفس رو بشکنه

                                  منم و یه اسمـون بی دریغ

                                                                     منم و یه کوله راه ناگزیر

                                ای ستاره شبای مشرقی

                                                                    پر پرواز منو ازم نگیر

****************************************

عشق چیست؟

عشق يعني يك سلام و يك درود

 عشق يعني درد و محنت در درون

 عشق يعني يك تبلور يك سرود

 عشق يعني قطره و دريا شدن

 عشق يعني يك شقايق غرق خون

 عشق يعني زاهد اما بت پرست

 عشق يعني همچو من شيدا شدن

 عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط حامد | 

عاشق هرکس شدم او شد نصيب ديگري شد

دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجري

 من سخاوت ديده ام دل را به هرکس مي دهم

شر م دارم پس بگيرم آنچه را بخشيده ام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 1:46 قبل از ظهر  توسط حامد | 

شب نشستم به در خانه ولی خانه نبود

هرچه از عشق شنيدم به جز افسانه نبود

دل به کام غم و انده جهان ويران شد

هر چه ميديد به جز دام غم و دانه نبود

به در ميکده رفتم بشنيدم فرياد

نعره ای بود ولی نعره مستانه نبود

جلوه ها بر در و ديوار بديدم هيهات

هيچ يک بر دل ما جلوه جانانه نبود ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:49 قبل از ظهر  توسط حامد | 

مقصد همیشه اول راه است ...

اما آدم از این قضیه

زمانی آگاه می شود

که به آخر رسیده باشد ... .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:44 قبل از ظهر  توسط حامد | 

بیحرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست...

باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست...

سوگند می خورم به مرام پرندگان...

در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست...

با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما...

وقتی بیا که حوصله غنچه تنگ نیست...

در کارگاه رنگرزانِ دیار ما رنگی برای...

پوشش آثار ننگ نیست...

از بردگی مقام بالايی گرفته اند...

در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:44 قبل از ظهر  توسط حامد | 

هفت شهر عشق

شهر اول : نگاه و دلربايي

شهر دوم : ديدار و آشنايي

شهر سوم : روزهاي شيرين و طلايي

شهر چهارم : بهانه،فکر،جدايي

شهر پنجم : بي وفايي

شهر ششم : دوري و بي اعتنايي

شهر هفتم : اشک،آه،تنهاي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:43 قبل از ظهر  توسط حامد | 

کيم؟ مست بيابان گرد اين شهر

و تنها عاشق پر درد اين شهر

چرا مستی فراموش است اين جا؟

چراغ باده خاموش است اين جا؟

بگو ساقی، بگو با من کجايی؟

« مرا با توست چندين آشنايی »

پر از دلتنگی ام، لبريز دردم

چه شد ساقی! شرابت، سرد سردم

بخوان با من سرود زندگی را

به جنبش آر، رود زندگی را

چرا ساقی نمی گيرد سراغم؟

چرا خاموش شد چشم چراغم؟

چرا خوبان سر ياری ندارند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:42 قبل از ظهر  توسط حامد | 

دل ای دل! ای دل بی دست و پايم

بيابان گرد من! پا در هوايم

ببين! در کوچه های بی تو رفتن

غمت ماند و غرور شانه هايم

چه بد شد، گم شدی در های هايم

دل ای دل! ای دل بی دست و پايم

مرا مثل کتابی کهنه بستی

نخواندی تا به آخر ماجرايم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:41 قبل از ظهر  توسط حامد | 

گاهي درخلوت تنهايي خود به صداي خسته ي پنجره ها گوش مي دهم.

 و نگاه ساده ي ستاره ها را دنبال مي كنم،چه زيباست

 وقتي پنجره ها،ستاره ها را صدا مي زنند.گاهي ابرهاي خيالم به

 سراغ نفس خشك گياهي،از جنس سحر مي روند و براي غم خشكيدن آنها

 تا ابد مي گريند.تا كه شايد اندكي سبز گردد جانشان.و چه زيباست

 آسمان، و چه زيباست غروب وقتي از ساحل درياي محبت به افق

 مي نگرم،و چه زيباتر وقتي ماه از خانه ي خود،

 از پشت امواج به ساحل مي نگرد.من صدايي مي شنوم،

 ميان همه ي جنگل ها...،مي روم سوي صدا...،من چقدر نزديكم

 به صدا،و صدا چقدر دور از من...،چه صدايي؟هان...!، اين صداي

 همه ي پنجره هاست.همه ي پنجره هايي

 كه شبانه ، رو به آسمان فرياد مي زدند...

  ستاره ها!

 چقدر زيباييد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:40 قبل از ظهر  توسط حامد | 

زندگي ، برگ بودن در مسير باد نيست،

زندگي، امتحان ريشه هاست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:39 قبل از ظهر  توسط حامد | 

مهربانم !

امروز تو به دیروز مبدل می شود ، اما ممکن است فردای تو امروز نشود.

پس قدر لحظه لحظه های عمرت رو بدون ...

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:36 قبل از ظهر  توسط حامد | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دوستان عزيز سلام.
به وبلاگ خودتون خوش اومدين.
اميدوارم يكي از بهترين لحظات زندگي تون را با ما در اين وبلاگ سپري كنيد.
همچنين ما را براي مديريت هرچه بهتر اين وبلاگ با نظرهاي خودتون ياري كنيد.
حاضر به تبادل لينك با كليه دوستان عزيز هستم
ابتدا ما را با نام *عاشق تر از عاشق* لينك كنيد و بعد ما را خبر دهيد نا شما را لينك كنيم.
ID: mohajer_fairyland@yahoo.com

پیوندهای روزانه
روستای زروان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
پیوندها
روستای زروان
شيدهء عشق
عاشقانه
كلبه ي زيبايي
دفتر خاطرات يك پسر تنها
تنها تو را مي خوانم اي زيباترين ياس
...عشق...
خط سرخ
آتش سرد
قدرت...موي تاي
دنياي من...
حسین 2000
صدای غریب من
من با تو
تنهایی خیل سخته
در حسرت نگاه تو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

BAHAR 20.COM

خدمات وبلاگ نويسان