![]() |
![]() |
|
| *...ديدار آخر* |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط حامد |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط حامد |
|
|
يك با يك براربر بود... معلم پاي تخته داد ميزد سورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود ولي آخر كلاسها لواشك بين خود تقسيم مي كردند وان يكي در گوشه اي ديگر ((جوانان)) را ورق مي زد براي اينكه، بيخود هاي وهو مي كردند و با آن شور بي پايان، تساويهاي جبري را نشان مي داد با خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك غمگين بود تساوي را چنان نوشت: يك با يك برابر است از ميان جمع شاگردان يكي برخاست . هميشه يك نفر بايد بپا خيزد... به آرامي سخن سرداد: تساوي اشتباهي فاحش و محض است نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره گشت و معلم مات بر جا ماند برای مشاهده ادامه مطلب به بخش ادامه مطلب بروید
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط حامد |
|
|
احمدک
معلم چو آمد بناگه کلاس چو شهر خفته خاموش شد سخنهای ناگفته در مغزها به لب نارسیده فراموش شد معلم زکار مداوم مدام غضبناک و فرسوده بود جوان بود و در عنفوان شباب جوانی از او رخت بر بسته یود سکوت کلاس غم آلود را صدای درشت معلم شکست زجا احمدک جست و بند دلش بدین بی خبر بانگ ناگه گسست بیا احمدک درس دیروز را بگو تا ببینم که سعدی چه گفت ولی احمدک درس ناخوانده بود بجز آنچه دیروز آنجا شنفت عرق چون شتابان سرشک یتیم خطوط خجالت به رویش نگاشت زبانش به لکنت بیافتاد و گفت ب.ب... بنی آدم اعضای یکدیگرند وجودش به یکباره فریاد کرد که در آفرینش زیک گوهرند در اقلیم رنجبر مردمان زبان دلش گفت بی اختیار چو غضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار توکز... توکز... وای یادش نبود براي خواندن ادامه مطلب،به ادامه مطلب برويد
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 1:8 بعد از ظهر توسط حامد |
|
|
ایمان به خدا... داستان کوه نوردي که تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب بلندي هاي کوه را در بر گرفت و مرد هيچ چيز نمي ديد.همان طور که از کوه بالا مي رفت چند قدم مانده بود به قله که پايش ليز خورد و در حالي که سقوط مي کرد از کوه پرت شد و فقط لکه هاي سياه در مقابل چشمانش مي ديد.احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله قوه ي جاذبه او را در خود گرفت و فکر مي کرد مرگ چقدر به او نزديک است ناگهان طناب گير کرد و بدنش ميان زمين و آسمان معلق ماند.در لحظه ي سکون چاره نداشت جز اين که فرياد بزند.. -خدايا کمکم کن. -ناگهان صداي پر طنيني در آسمان پيچيد:ازمن چه مي خواهي؟ -اي خدا نجاتم بده! . . . -واقعا باور داري که مي تونم تو رو نجات بدم؟ . . . -البته باور دارم. . . -اگر باور داري طناب دور کمرت رو پاره کن . . . يک لحظه سکوت ... . اما مرد تصميم گرفت با تمام نيرو طناب را بچسبد.گروه نجات مي گويند که روز بعد يک کوهنورد يخ زده را مرده پيدا کردند که بدنش از يک طناب آويزان بود و با دست هايش محکم طناب را گرفته بود. ولی کمتر از يک متر با زمين فاصله نداشت.!!! ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 9:48 بعد از ظهر توسط حامد |
|
|
اسم تو... اسم تو برای من مقدسه تا نفس تو سینه پرپر میزنه باورم کن که فقط باور تو میتونه قفل قفس رو بشکنه منم و یه اسمـون بی دریغ منم و یه کوله راه ناگزیر ای ستاره شبای مشرقی پر پرواز منو ازم نگیر **************************************** عشق چیست؟ عشق يعني يك سلام و يك درود |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط حامد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 1:46 قبل از ظهر توسط حامد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:49 قبل از ظهر توسط حامد |
|
مقصد همیشه اول راه است ...
اما آدم از این قضیه
زمانی آگاه می شود
که به آخر رسیده باشد ... .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:44 قبل از ظهر توسط حامد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:44 قبل از ظهر توسط حامد |
|
|
هفت شهر عشق شهر
اول : نگاه و دلربايي شهر
دوم : ديدار و آشنايي شهر
سوم : روزهاي شيرين و طلايي شهر
چهارم : بهانه،فکر،جدايي شهر
پنجم : بي وفايي شهر
ششم : دوري و بي اعتنايي شهر
هفتم : اشک،آه،تنهاي |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:43 قبل از ظهر توسط حامد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:42 قبل از ظهر توسط حامد |
|
دل ای دل! ای دل بی دست و پايمبيابان گرد من! پا در هوايمببين! در کوچه های بی تو رفتنغمت ماند و غرور شانه هايمچه بد شد، گم شدی در های هايمدل ای دل! ای دل بی دست و پايممرا مثل کتابی کهنه بستینخواندی تا به آخر ماجرايم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:41 قبل از ظهر توسط حامد |
|
|
گاهي
درخلوت تنهايي خود به صداي خسته ي پنجره ها گوش مي دهم. و نگاه ساده ي
ستاره ها را دنبال مي كنم،چه زيباست وقتي پنجره
ها،ستاره ها را صدا مي زنند.گاهي ابرهاي خيالم به سراغ نفس خشك
گياهي،از جنس سحر مي روند و براي غم خشكيدن آنها تا ابد مي
گريند.تا كه شايد اندكي سبز گردد جانشان.و چه زيباست آسمان، و چه
زيباست غروب وقتي از ساحل درياي محبت به افق مي نگرم،و چه
زيباتر وقتي ماه از خانه ي خود، از پشت امواج
به ساحل مي نگرد.من صدايي مي شنوم، ميان همه ي
جنگل ها...،مي روم سوي صدا...،من چقدر نزديكم به صدا،و صدا
چقدر دور از من...،چه صدايي؟هان...!، اين صداي همه ي پنجره
هاست.همه ي پنجره هايي كه شبانه ، رو
به آسمان فرياد مي زدند... ستاره ها! چقدر زيباييد! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:40 قبل از ظهر توسط حامد |
|
|
زندگي
، برگ بودن در مسير باد نيست، زندگي،
امتحان ريشه هاست... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:39 قبل از ظهر توسط حامد |
|
|
مهربانم ! امروز
تو به دیروز مبدل می شود ، اما ممکن است فردای تو امروز نشود. پس
قدر لحظه لحظه های عمرت رو بدون ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:36 قبل از ظهر توسط حامد |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دوستان عزيز سلام.
به وبلاگ خودتون خوش اومدين. اميدوارم يكي از بهترين لحظات زندگي تون را با ما در اين وبلاگ سپري كنيد. همچنين ما را براي مديريت هرچه بهتر اين وبلاگ با نظرهاي خودتون ياري كنيد. حاضر به تبادل لينك با كليه دوستان عزيز هستم ابتدا ما را با نام *عاشق تر از عاشق* لينك كنيد و بعد ما را خبر دهيد نا شما را لينك كنيم. ID: mohajer_fairyland@yahoo.com |
| پیوندهای روزانه |
|
روستای زروان آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 اسفند 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
|
RSS
|